تبليغاتX
1059
  سلام

به خاطر مشکلاتی که اینجا داشت مجبور شدم نقل مکان کنم به آدرس زیر :

اونجا می بینمتون

SaeeD 1059

http://saeed1059.mihanblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:6  توسط سعید | 
حمید مصدق خرداد 1343"  سرود :

*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

و " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق" :

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط سعید | 
سلام

خیلی ممنونم از نظراتی که گذاشتین . به تک تکشون فکر کردم و استفاده کردم و واقعا نظرات دوستام واسم مهمه . لازم دونستم جواب لطفتون رو بدم .


اسپارو جان خیلی ممنونم . جواب شما کاملا مفصله که ایشالا تو اولین فرصت باید حسابی راجع بهش حرف بزنیم با هم

مونا جان لطف کردی . جواب سوالات رو میدم چشم . با اجازت لینک بلاگت رو هم گذاشتم .

نپتون عزیز ممنون . ولی خودم دوست دارم این طرح مشکی رو . در ضمن من هیچ تلاشی نمی کنم که اینجا قشنگ به نظر بیاد . ممنونم ازت

بماند !! شعر بسیار بسیار زیبایی که گذاشتی معرف خوبی بود برای این که بفهمم کی هستی . منم امید وارم موفق باشی همیشه

غزل جان عزیز چشم . خیلی خوشحال شدم نظرتو خوندم . بازم سر بزن

شهروز :دی 

زوده واست جوون !! نتونستم بشناسمت . همونطور که معلومه تو منو نشناختی . اول از همه این که تو بحث فیلم خاک آشنا مگه من گفتم که تا حالا جای کیانیان بودم ؟ یا ادعای دیگه ای کردم ؟!! یا حتی تو همین بحث آخری که لطف کردی نظر دادی مگه من توضیحی راجع به خودم دادم ؟ که شما گفتی : آیا واقعاَ تو چنین آدمی هستی ؟

مطمئنا من خودم هم دوست دارم که خوب باشم و ادعای بی عیب و نقص بودن ندارم !! از همه هم بدترم ..

در مورد دل شکستن هم من همیشه سعی می کنم دل کسی رو نشکنم و اگر هم حس کنم که این کارو کردم همه سعی خودم رو می کنم و کردم که دل طرفمو به دست بیارم . حتی شده با عذر خوا هی. ولی مواردی هم که بوده بدون دلیل نبوده ...

خیلی از حرف هایی که شما زدی رو متوجه نشدم . مثل ضعفی که دارم و گناهایی که انجام دادم و ..

در ضمن من ادعای بی گناهی هم ندارم و همه ما به نوعی گناه کاریم !!

اگه منظورت مورد خاصی هستش بگو تا منم بتونم حرفامو بزنم . ممنونم ازت

بازم تشکر از همه دوستای خوبم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:18  توسط سعید | 
(  امید وارم در مورد ما . در مورد همه ما از روی حقیقت قضاوت کنند !!    چارلز دیکنز  )

سلام

این چند روز و چندین ساعتی که گذشت انقدر تلخ و سخت بود که نمی خوام و نمی تونم در موردش چیزی بگم یا بنویسم .

وبلاگ بعضی از بچه ها رو که می خونم واقعا حسودیم میشه !!

که چه قدر راحت و روان می تونن حرفاشونو بگن و عقیده هاشونو تو یه مسیر مشخص به ذهن خواننده مطلب هدایت کنن .

ولی من واقعا حس می کنم که تو ذهنم ترافیک فکری شدیدی وجود داره !! یه حس بد که خیلی اذیتم میکنه ..

تا حالا شده همزمان به چند تا موضوع مختلف فکر کنید و در همون حین یه شعر و یک موسیقی پیش زمینه ذهنتون باشه ؟

همین الان که دارم این چرتو پرتارو می نویسم ساعت از 7 صبح گذشته ولی همین فکرای دوست نداشتنی با حجم زیاد آرزوی یه شب خواب آروم و راحت رو به دلم گذاشته ..

نمیدونم چند نفر دیگه مثل من وجود دارن ..

دلم می خواست انقدر روی موضوعات مختلف حساس نباشم ...

دلم می خواست بهتر و زود تر  می تونستم فراموش کنم یا کمرنگ کنم فکرایی که اذیتم می کنه و مغزمو میخوره ...

ولی واقعا اینطوری نیست ... نمیتونم !!

خیلی از حرفایی که شنیدم و یا کارایی که دیدم رو ساعت ها و روز ها بهشون فکر می کنم و دنبال دلیل و مدرک می گردم واسشون !! 

قبلا فکر می کردم برای هر کاری میشه جنگید و آدم ها میتونن حقشونو بگیرن !! با بحث کردن .. با جنگ کردن ..

ولی هر چی روزای بیشتری از عمرم می گذره واقعا حس می کنم که چه قدر آدما ضعیفن در مقابل تحریک های عصبی که میشن یا قضاوت های نا عادلانه ای که در موردشون صورت می گیره !!

منم به این نتیجه رسیدم که حصار تنهایی خودمو محکم تر و تنگ تر کنم و هر آدم مدعی رو راه ندم به تنهایی هام !!

دلم می خواد تلخ تلخ بشم .. تلخ تلخ

چون دیگه حوصله بحث کردن و دلیل آوردن و متقاعد کردن اطرافیانمو ندارم ..

دوره جدیدی از زندگیم رو می خوام شروع کنم ..

یا علی !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:42  توسط سعید | 

سلام

فردا تولدمه  :دی

ولی هیچ حس خاصی ندارم !!

تنها چیزی که فکرمو مشغول کرده این عمل جراحی لعنتی هستش که هفته دیگه دارم !!

انواع و اقسام مریضی رو گرفتم تو این مدت این یه دونه هم دیگه تکمیل کرد :دی

یه کم دعا کنین :|

خیلی حرف دارم بزنما

ولی هنوز که هنوزه فقط می تونم قشنگ حرف بزنم اما نمی تونم منتقلشون کنم با نوشته !!

ولی قول می دم زود راه بیفتم ..

خداحافظ ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:30  توسط سعید | 
سلام

من امشب ذوق زده ام :d

چون بالاخره عضو خانه هنرمندان ( خانه موسیقی ) شدم 

آخ جون :d

در ضمن  دعوت شدم 30 مرداد برم کارگاه آواز استاد شجریان

اومدم یه کم پز بدم فقط :d

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:8  توسط سعید | 
سلام

من امشب فیلم خاک آشنا رو دیدم . فیلمی از بهمن فرمان آرای عزیز که همیشه کاراشو دوست داشتم و دارم.

توی فیلم رویا نونهالی بعد سال ها برمیگرده پیش کیانیان که زمانی رابطه عاشقانه ای داشتن .

بدون دلیل خاصی .... بعد این همه سال ...

اینم بگم که نونهالی با یه آدم پولداری ازدواج میکنه و میره آمریکا . حالا بعد این همه مدت یه دفعه تو ایران اومده روستایی که کیانیان خلوت کرده دیدنش ...

کیانیان بعد از شام از نونهالی میپرسه چرا یه دفعه و بدون توضیح گذاشتی رفتی ؟! نونهالی میگه عشق تو خیلی عمیق بود و من ترسیدم نتونم جواب عشقتو بدم و اونی باشم که تو می خوای !!! الانم حق داری !! اومدم تا هر چی دلت می خواد بهم بگی !!! اصلا برای همین اومدم ....

آخر فیلم هم خبر میارن که دکتر ها نونهالی رو تو آمریکا جواب کردن ... برای همین هم به ایران اومده و خواسته که برای آخرین بار کسی رو ببینه که تو اوج عشق و علاقه ترکش کرده و رفته ...

شاید برای عذاب وجدان ... شاید ...

ولقعا چرا اینطوریه ؟ چرا آدما این شرایط رو برای خودشون به وجود میارن ؟! چرا باید نونهالی یه دفعه تصمیم میگرفت و میرفت ؟ فکر کسی رو که عاشقش بود کرد ؟ ( کیانیان هرگز ازدواج نکرد دیگه تو فیلم )

البته من مثال بالا رو و این فیلم رو زدم ولی منظورم فقط و فقط این دو شخصیت نیست . امثال کیانیان و نونهالی و رابطه های اینطوری اطرافمون خیلی خیلی زیاد هستش .

من واقعا نمی تونم درک کنم چرا وقتی دو نفر همدیگر دوست دارن به خاطر شرایط مسخره ای که خود آدما  ( از جمله رسم و رسوم و مخالفت های بی جا و و و .... ) به وجود آوردن نباید به هم برسن !! نباید با هم باشن !! نباید بتونن کنار هم بمونن ...

البته کمتر کسی هم پیدا میشه که  واقعا یه نفر رو به خاطر خودش دوست داشته باشه .. شایدم اصلا پیدا نشه ... نمیدونم !!

نمیدونم چرا اصلا دارم این حرفا رو مینویسم :دی

ولی واقعا این فکرا اذیتم میکنه ... دوست داشتن های یه طرفه .. جدایی های ظالمانه ..

دیگه نمی دونم چی باید بگم : دی


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:38  توسط سعید | 
گویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی كسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به كسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن رابرای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:34  توسط سعید | 
 

من خوشحالم که خودم نیستم

زیرا من شبیه تو نیستم

تو هم خوشحال باش که خودت هستی

چون اصلا شبیه من نیستی

برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم

وچه خوب است دوستی دو تا ادم مثل ما

که اصلا شبیه هم نیستند

اما همدیگر را دوست دارند !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:45  توسط سعید | 
سلام

چرا ما آدما حس میکنیم که باید حرفای بقیه رو بخونیم ؟

یا بقیه باید حرفای ما رو بخونن و قبول کنن ؟

اصلا چرا میایم وبلاگ میزنیم و شروع میکنیم توش هر چی دلمون میخواد میگیم ؟

منم الان دقیقا همون حس رو دارم

میخوام از این به بعد هر چیزی که به ذهنم اومد رو بیام اینجا بنویسم

ولی خوب هیچی بلد نیستم از این وبلاگ ها

اما دوستای خوبی دارم که کمکم میکنن تا زود یه وبلاگ نویس حرفه ای بشم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:27  توسط سعید |